اینکه ,نمازخون ,خیلی ,علاقه ,درسته ,رابطه ,اصلا رابطه ,واسه اینکهالان یه ذره آروم ترم. ته قلبم هنوز غوغاست ولی خب، گذر زمان همیشه آدمو آروم تر میکنه...

 من آدم معتقدی ام. میدونی، همین دختره منو معتقد کرد :) شاید واقعا خدا همه اینارو چیده کنار هم که من پیش خودم بگم که طبق فلان حدیث آدم برای اینکه به چیزی که میخواد برسه، باید نماز اول وقت بخونه، باید از خیلی از گناها چشم پوشی کنه، اینا... پس اولا واسه اینکه بهش برسم، و دوما واسه اینکه مثل اون باشم و اینقدر خوب باشم، باید منم نمازخون بشم. باید نمازخون بشم... :) و نمازخون هم شدم :)

خدایا... تو چجوری همه اینارو میچینی کنار هم؟

من خیلی وقت بود که از خدا میخواستم. میخواستم که کمکم کنه نمازخون بشم، کمکم کنه استمنا رو ترک کنم... اما خدا چجوری کمک کرد؟ این دخترو گذاشت سر راهم که بشه یه نیروی محرکه...

حالا اینکه صلاح ندید من حتی یه قدم بردارم، حتی سر سوزنی بفهمه که دوستش دارم، و حتی قبل از اینکه بجنبم صیغه کنه محرم بشه بره پی زندگیش، لابد اینم دلیلی داره :) به هر حال تو این زمان من نمیفهمم. چیزی که میفهمم همیناس که گفتم...

یه چیز دیگم که هست اینه که حالا چرا اینقدر دردناک؟ خدا پدرمو در اورد تا عوضم کرد. منو رسما زیر و رو کرد. امروز ظهر نزدیک یه ساعت داشتم بی صدا گریه میکردم تو اتاقم. به هق هق افتاده بودم. نفس نمیتونستم بکشم. میدونم که درد، گناهای آدمو میشوره میبره. شاید این درد، کفاره ی استمنا ها و نماز نخوندنام بود... حتما بودن این دردا بهتر از نبودنشون بوده...

و بازم یه چیز دیگه اینه که چیزی که تورو نکشه، قوی ترت میکنه. این قضیه یه واکسن بود برام احتمالا... که قوی ترم کنه. خوشبختانه اصلا رابطه جدی نشده بود. اصلا رابطه ای نبود. یه علاقه ای بود، اونم تو من. طبق شواهد خودم میگم اونم دوستم داشته یه زمانی ولی خب دیر جنبیدم به هر دلیل. هرکسی هم جای من بود واقعا نمیرفت زرتی بگه ببین عزیزم من دوستت دارم تو ام فک کنم دوسم داری :)) نه... تازه اونا از خیلی وقت پیش در ارتباط بودن... به هر حال کاری به این چیزا ندارم. این علاقه یا این رابطه ی یه طرفه ی زودگذر، دردش منو پوست کلفت تر کرد...

 

اینا چیزاییه که از فواید این دردا و این بدبختیا به ذهنم میرسه. من به کارای خدا مطمئنم. خدا جوری برنامه ریزی میکنه که عمرا به ذهنت نمیرسه تو چه بازی ای گرفتار شدی. اگرم بفهمی، نمیفهمی که چه سودی به حالت داره. مگر اینکه ماجرا تموم بشه، یه زمانی ازش بگذره، گرد و خاک بخوابه، بعد تو "خودِ" قبلیتو با "خودِ" الانت مقایسه کنی، بگی آهان الان خب خیلی پخته تر شدم :)

به هر حال من چاکرشم خدارو. درسته که به دختر مورد علاقه م نرسیدم. درسته که داغون شدم. درسته که هنوزم قلبم داره محکم میزنه. اما میدونم که اینا هم میگذره...

از خدا فقط دوتا چیز میخوام الان. یکی صبر. صبر بهم بده. قدرت تحملِ دردو بهم بده. و یکی دیگه ام اینکه یکی بهترشو بهم بده. به موقه ش. جوری که نورونای مغزم بتونن این یکیو فراموش کنن...

همین.

شبتون بخیر

منبع اصلی مطلب : خودم. منِ واقعی
برچسب ها : اینکه ,نمازخون ,خیلی ,علاقه ,درسته ,رابطه ,اصلا رابطه ,واسه اینکه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : کارا خدا